اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

اهورا و بازی کامپیوتری

دیروز بابایی پای کامپیوتر داشت بازی آنلاین میکرد که تو هم بهش ملحق شدی از ظهر تا شب در حال بازی بودین روز جمعه مون رو خراب کردین حالا بعضی وقتها به زور بابایی رو راضی میکردم از پای کامپیوتر بلند بشه  اما زورم به تو نمیرسید تازه چند بارم با هم دعوا کردین که اونیکی پاشه و خودتون بازی کنین من بیچاره هم که فقط حرص میخوردم البته یکی دوبارم بخاطر اینه کمتر حرص بخورم اومدم و بازی کردم نه اینکه بدم از بازی کردن بیاد ولی دوست داشتم روز جمعه بیشتر با هم وقت بگذرونیم دیشب چند تا عکس ازت انداختم ولی چون شب بود کیفیتش خیلی خوب نشده عکسها در ادامه   با اینکه خسته هم شدی حاضر ن...
19 بهمن 1392

پسر باهوش من

دیشب کامپیوتر رو روشن کردم که سری به وبلاگ اهورا بزنم که اهورا اومد و گفت مامان نمیخواد بری تو ویواگم من میخوام کارتون ببینم(یعنی نمیخواد بری تو وبلاگم) قیافیه من اولش قیافه من بعدش اصلا فکرشم نمیکردم این چیزارو بدونه یا بدونه وبلاگ چیه خیلی برام جالب بود کلی بوسیدمش و قربون صدقه اش رفتم     ...
12 بهمن 1392

این دیگه چه جورشه؟؟؟

بعضی وقتها یه کارایی میکنی که توش میمونم   آخه اینا چطور به ذهنت میرسه ؟؟ دیروز برات موز آوردم که بخوری.بعدش تو ازم سس خواستی که بریزی روش هر چی گفتم نمیشه آخه کی سس رو موز ریخته که تو دومیش باشی فایده ای نداشت و بالاخره تو برنده شدی  این قیافه تو و این قیافه من عکساتم در ادامه میذارم   میگفتی ازم عکس ننداز کلا با عکس مشکل داری خیلی خوشحالی پیروز شدی؟؟ شب بابایی چشاش درد میکرد ازم دستمال نم دار خواست که رو چشاش بذاره تو هم گفتی منم میخوام برات آوردم رو چشات گذاشتی بامزه دراز کشیده بودی 1 عکس ازت انداختم ...
7 بهمن 1392

اهورا در استخر 2

دیروز از صبح بابایی بهت قول داده بود که شب با هم میرین استخر اولش خیلی خوشحال بودی که قراره بری استخر به این بهونه برای اولین بار بدون گریه و زاری تونستیم از خونه بابا جون(بابای مامان) برگردونیمت اما وسطهای راه انگار حس کرده باشی کلاه سرت رفته شروع کردی به گریه کردن هر کاری کردیم آروم نشدی و میگفتی نمیرم استخر(گریه ات بخاطر این بود که خونه بابا جون رو به استخر ترجیح میدادی نه اینکه استخر رو دوست نداشته باشی) تا شب همش بهونه گرفتی تا اینکه ساعت 7 به بعد با بابایی و عمو حامد رفتین استخر منم برای اینکه تا شما برمیگردین تنها نباشم سر مسیرتون گذاشتین خونه مامان بزرگ بابا هم به من خوش گذشت هم به شما.کلی ...
5 بهمن 1392

2 روز در قصر شیرین

4 شنبه بعد از ظهر رفتیم قصر شیرین خونه آقاجون اینا (بابای بابایی) تا جمعه بعد از ظهر اونجا بودیم این سری که رفتیم هوا خیلی خوب و بهاری بود بخاطر همین چند بار بیرون رفتیم به تو که حسابی خوش گذشت(البته به ما هم خیلی خوش گذشت)  چون بیشتر  تو خونه ایم و بیرون نمیریم.اینجا هوا سرده و قابل بیرون رفتنهای اینجوری نیست برای خودت هم خاک بازی کردی هم رفتی پیش گوسفندا و نگاشون کردی  عکسهای قشنگی ازت انداختم که میذارم تا بعدا ببینی و لذت ببری ازشون این عکسم بخاطر آسمون زیبا و نخلها گذاشتم   ...
29 دی 1392

یک هفته از رفتن آلا گذشت

روزا عین برق و باد میگذرن هفته پیش این موقع آلا بودش و مطمئنا هزار امید و آرزو داشت هیچ وقت فکرشم نمیکرد قراره شبش با چه طرز وحشتناکی از زندگی خداحافظی کنه کاش حداقل وقت اینو میداشت از اونایی که دوستشون داره خداحافظی کنه هر جور که بود 1 هفته از رفتنش گذشت ولی من هنوز درست وحسابی نتونستم با این قضیه کنار بیام هر لحظه که یادش میافتم بی اختیار اشکم راه میگیره هرلحظه به یادتم خداحافظ عزیزم ...
23 دی 1392